شاید ! این آخرین رویایِ من باشد...
آنقدر بی حوصلگی از سر و کولِ کلماتم
بالا می روند ،
که دیگر نمی توانم حتی دو خط شعر بگویم ...
غایبم !
این روزها از خیال های خودم غایبم
و شعرهایم از بی حوصلگی ، به دیوارِ اوهام تکیه زده است ...
خلاصم کنید !
از دغدغه هایِ بی شعری خلاصم کنید .
حضورِ تلخم ، سرِ سفره ی هر کسی که می نشیند ،
بی حوصله اش می کند...
کاش یک نفر بیاید !
همه ی بی حالیِ لحظه هایم را بردارد و با خودش ببرد ...
توقعی نیست !
اصلا چگونه می تواند توقعی باشد ،
وقتی که حوصله ای نیست ...
بویِ هیچ گرفته دیوارهایِ اتاقم
و کُنده هایی که می سوزند ،
به جایِ گرما ؛ هیچ می شوند ...
دفترم را می بندم
فانوس را می کشم
می خواهم بخوابم تا رویایی سر سبز ،
به سراغم بیاید .
شاید !
این آخرین رویایِ من باشد...
بالا می روند ،
که دیگر نمی توانم حتی دو خط شعر بگویم ...
غایبم !
این روزها از خیال های خودم غایبم
و شعرهایم از بی حوصلگی ، به دیوارِ اوهام تکیه زده است ...
خلاصم کنید !
از دغدغه هایِ بی شعری خلاصم کنید .
حضورِ تلخم ، سرِ سفره ی هر کسی که می نشیند ،
بی حوصله اش می کند...
کاش یک نفر بیاید !
همه ی بی حالیِ لحظه هایم را بردارد و با خودش ببرد ...
توقعی نیست !
اصلا چگونه می تواند توقعی باشد ،
وقتی که حوصله ای نیست ...
بویِ هیچ گرفته دیوارهایِ اتاقم
و کُنده هایی که می سوزند ،
به جایِ گرما ؛ هیچ می شوند ...
دفترم را می بندم
فانوس را می کشم
می خواهم بخوابم تا رویایی سر سبز ،
به سراغم بیاید .
شاید !
این آخرین رویایِ من باشد...
نظرات شما عزیزان:
[ سه شنبه 27 اسفند 1392برچسب:,
] [ 1:25 ] [ aji nazi ][